August 13, 2008
محمود درویش
دوست دارم، دوست دارم، دوستت دارم
نمیتوانم به آغاز دریا برگردم
و نه یارای رفتن به پایان دریا را دارم. حرفی بزن!
دریا مرا تا کجا در تمنایت خواهد برد
و تا چند جانداران خرد در فریادت بیدار خواهند شد؟
مرا بدار تا خوراک کبک و میوهی توت را در ستارهی زحل
بر آتشزنهی زانوانت به دست آورم.
دوست دارم، دوست دارم، دوستت دارم
اما نمیخواهم بر موجهایت سفر کنم
مرا بگذار، همانگونه که دریا صدفهایش را
بر کرانهی تنهایی بیآغاز وامیگذارد.
عاشقی بد اقبالم
نه میتوانم به سویت بیایم
و نه میتوانم به خودم برگردم.
دلم بر من شوریده است.
August 03, 2008
کويری و دريا برای من
بعضی وقتها به جز اين چيزی نمیخواهم که از اينجا بروم و به پاريس بيايم، حس کنم که تو چگونه دستهايم را لمس میکنی ، تو چگونه مرا با گلها در خود میپوشانی و باز دوباره ندانم از کجا میآيی و به کجا میروی. برای من، تو از هندوستان میآيی و يا شايد جايی باز هم دورتر، تاريکتر از سرزمينی قهوهای. تو برای من کويری و دريا و تمام چيزهايی که پر از رمز است. من هنوز از تو چيزی نمیدانم و به اين خاطر برایت دلنگرانم و نمیتوانم تصور کنم که تو عملی را انجام میدهی که ما ديگران، هم آن کار را میکنيم. من بايد قصری برای خودمان داشته باشم و تو را پيش خودم بياورم، تا تو بتوانی آقای جادويی من در آنجا باشی. ما قالیهای زيادی در آنجا خواهيم داشت و موزيک و عشق میآفرينيم...
از نامه Ingeborg Bachmann به Paul celan
کويری و دريا برای من
Manchmal möchte ich nichts, als weggehen und nach Paris kommen,spüren, wie Du meine Hände anfasst, wie du mich ganz mit Blumen anfasst und dann wiedernicht wissen , woher Du kommest und wohin Du gehst.
Für mich bist du aus Indien oder einem noch ferneren, dunkelen, braunen Land,
.Für mich bist Du Wüste und Meer und alles was Geheimnis ist. Ich weiss noch immer nichts von Dir und habe darum oft Angst um Dich, ich kann mir nicht vorstellen, dass Du irgend etwas tun sollst, was wir andern hier tun,ich sollte ein Schloss für uns haben und Dich zu mir holen, damit Du mein verwunschener Herr drin sein kannst, wir werdenviele Teppiche drin haben und Musik, und die liebe erfinden
Ingeborg
از نامه Ingeborg Bachmann به Paul celan
